شمارهٔ ۸۸۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
منم آخر که چنین بی تو جهان می بینم
نه خیال است همانا که چنان می بینم
هرچه در آینه ی رغبت دل می نگرم
نقش سودای تو بر صورت جان می بینم
تو مپندار که آن روی ز چشمم برود
بل که در هر چه نگه می کنم آن می بینم
جهل مطلق بود از خانه به بستان رفتن
تا گلستان تو بر سرو روان می بینم
وگر از دست رقیبت که سرش کوفته باد
آشکارا نتوان دید نهان می بینم
بی تو گر روشنی از چشم نزاری برود
سهل باشد که به چشم تو جهان می بینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به طور عمیق احساس تنهایی و دلتنگی خود را به تصویر میکشد. او اعتراف میکند که بدون معشوقش، دنیای اطرافش رنگ و لعابی ندارد و هر چه در آینه دلبستگیاش میبیند، تنها صورت معشوقش است. او تأکید میکند که هرگز نمیتواند از یاد معشوقش رهایی یابد و حتی در میان زیباییهای دیگر، همواره یاد او در دلش باقی است. همچنین، او به این نکته اشاره دارد که رفتن به باغ و دیدههای دیگر، بدون حضور معشوق بیفایده و نادانسته است. در نهایت، احساس میکند که حتی در نبود نور عشق معشوقش، باز هم بر تخت چشمهای او دنیای اطرافش را میبیند.