شمارهٔ ۸۸۵ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
اگر ز بخت مساعد شود که روی تو بینم
دگر ز کوی تو نبود سفر به هیچ زمینم
من از خدای به حاجت جز این مراد نخواهم
که روی کرده به رویش به گوشه ای بنشینم
بر آستان تو مردن به از فراق تو دیدن
که سیر شد دل محنت کش از حیات چنینم
شب فراق تو بر خاطرم گذشت که امشب
شب نخست فراق است روز باز پسینم
دریغ عمر گرامی که تلخ می گذرانم
چه شوربخت غریبی که من ضعیف حزینم
ز بس ملامت خاطر زهر که هست بریدم
خیال تست به پیشم فراق تست قرینم
چو ذره باد سر آسیمه روزگار نزاری
اگر جهان نه به روی چو آفتاب تو بینم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و فراق صحبت میکند و آرزو میکند که بتواند چهره محبوبش را ببیند. او بیان میکند که دیگر نیازی به سفر ندارد و فقط میخواهد در کنار محبوبش بنشیند. شاعر احساس میکند که مرگ در آستان محبوب بهتر از زندگی بدون اوست و از عذاب فراق رنج میبرد. او از تلخی عمرش و غم ناشی از دوری از محبوبش میگوید و بیان میکند که حتی خیال محبوبش هم او را تسکین نمیدهد. در نهایت، شاعر به وضعیت ناامیدکنندهاش اشاره میکند و آرزو میکند که اگر جهان به زیبایی چهره محبوبش باشد، ارزش زیستن دارد.