شمارهٔ ۸۹۷ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فرو شده است به گل باز تا کمر پایم
بر آر عقل بیا گو از ین خطر پایم
از این وحل به حیل نیست روی استخلاص
کمند زلف تو هم برکشد مگر پایم
خوش است عالم آشفتگی دریغ که نیست
سلاسل سر زلفت نهاده بر پایم
به هر کجا که قدم می نهم مگر گویی
به زیر آتش تیزست وز زبر پایم
ز بس که خون دل و دیده ریختم بر خاک
به احتیاط به کویت کند گذر پایم
بر آستانه ملازم شود چو از در تو
امید نیست که جایی دگر شود پایم
گرم به شادی رویت وصال دست دهد
به زینهار در افتد غم تو در پایم
مرا فقیر مدان کز نثار چشم من است
همیشه بر سر گنجینه ی گهر پایم
اگر چه نیست برآورده ی قضا دستم
وگرچه هست فرو بسته ی قدر پایم
مگو نزاری عاشق چه مرد عشق من است
که در وفای تو قطبی ست معتبر پایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و گرفتاریهای عاشقانهاش سخن میگوید. او به تصویر میکشد که چطور در عشق و دلدادگی به معشوقش غرق شده و پایش به خاطر زلفهای او به خطر افتاده است. شاعر به حالتی آشفتگی اشاره میکند که در آن هر قدم او به سمت معشوقش، به مانند قدم گذاشتن بر آتش است. او از اندوه و درد دلش میگوید و احساس میکند که هیچ راهی برای رهایی از این وضعیت ندارد. با این حال، امیدی به وصال معشوقش دارد و در عین فقر مادی، غنای روحی و احساساتی را در عشقش احساس میکند. شاعر از عشق و وفایش به معشوق به شدت دفاع میکند و عشقش را یک نوع اعتبار و ارزش در زندگیاش میداند.