شمارهٔ ۹۰۴ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
صبا بگوی به یارم که باز میآیم
به جان رسیده سویِ دل نواز میآیم
چو حاجیان به سویِ کعبه ی زیارتِ دوست
به دیده هر قدمیدر نماز میآیم
به بر گرفته میانِ تو کی بود که چو خضر
کنارِ چشمه ی حیوان فراز میآیم
ز در درآیی و صحنِ سرا بیارایی
تو میخرامیو من پیش باز میآیم
کرشمه ی تو مرا میرباید از من و من
به غمزه ی توبه صد اهتزاز میآیم
دلم که در خمِ زلفِ تو مبتلاست گواست
که من به جان ز شبانِ دراز میآیم
همان نزاریِ محمودم ار قبول کنی
که در مواکبِ حسنِ ایاز میآیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به یار خود پیام میدهد که به زودی بازخواهد گشت. او از عشق و اشتیاقش به یار میگوید و خود را شبیه حاجیانی میداند که به زیارت کعبه میروند. شاعر احساس میکند هر قدمی که به سوی یار برمیدارد مانند نمازی است. همچنین به یادآوری از خضر و چشمه حیات اشاره میکند و دلش به زلف یار گرفتار است. او از زیباییهای یار سخن میگوید و خود را فدای آن میکند. در نهایت، شاعر به نام نزار و محمود اشاره کرده و از یار میخواهد تا او را بپذیرد و بداند که او با عشق و ستایش به سوی او میآید.