نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۰۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

پنجاه سال خون دلِ رز مکیده‌ایم

جان را چو جانِ خویش به جان پروریده‌ایم

نزدیکِ عقل هیچ دگر نیست جانِ جان

جزمی‌که ما به تجربه این جا رسیده‌ایم

از جامِ باده بارکشی ساختیم وزو

رخت وقت به منزلِ اخوان کشیده‌ایم

از همّتِ بلند بر آورده‌ایم سر

از جیبِ سدره گرچه به قامت خمیده‌ایم

از موسی و عصاش قیاسی گرفته‌ایم

وز خضر و آبِ چشمه رموزی شنیده‌ایم

لیکن نمی‌توان که توانیم گفت باز

دانی چرا که محرمِ رازی ندیده‌ایم

هرگز قیاس ورای حجابِ به حق نشد

این پرده دیر شد که به هم بر دریده‌ایم

گرما به رایِ خویش رویم از قفایِ خویش

از خود چو کِرمِ پیله به خود بر تنیده‌ایم

مستِ الست آمده و مست می‌رویم

از جرعه یی کز اولِ مبدا چشیده‌ایم

دوش از ورایِ سدره سروشی به عقل گفت

مستانِ عشق را به جهان برگزیده‌ایم

تا رستخیز دبدبه ی عشق ما زند

صوری که بر زبانِ نزاری دمیده‌ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف تجربیات عاشقانه و جستجوی حقیقت می‌پردازد. شاعر از رنج‌ها و سختی‌هایی که در طول پنجاه سال کشیده، صحبت می‌کند و به عمیق‌ترین تجارب خود اشاره می‌کند. او بر این نکته تأکید دارد که درک حقیقت برای کسانی که رازهای عشق را درک نکرده‌اند، ممکن نیست. همچنین، می‌گوید که از منابع الهی و تجربه‌های گذشته بهره گرفته، اما رازهای عمیق عشق و هستی همچنان پنهان باقی مانده است. در نهایت، شاعر بر این باور است که عشق، آنها را به جهانی دیگر رهنمون می‌شود و تأکید می‌کند که در این راه، مست و شیدا شده‌اند.