نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گرم زمانه دهد از بلای عشق نجات

در فضول نکوبم دگر به هیچ اوقات

ولی نجاتِ من از عشق کی شود ممکن

گر آسمان چو زمین باز استد از حرکات

مرا نجات بود گر دهد ضلالت نور

مرا خلاص بود گر شود سراب فرات

بگردم از قدم او قطب را بود حرکت

بایستم ز فا گر کند زمانه ثبات

کنم سجود بتی را که مرده زنده کند

دگر به هرچه ارادت کنم کم است ازلات

بهشتیی به کف آرم به از هزار بهشت

چو مونسیم نباشد چه می کنم ز حیات

خوش است بر لبِ شیرین و پر نمک سبزه

بلی به گرد نمک ساز نا درست نبات

بلای جانِ منا آفت دلا ز تو ام

به حالتی که در آن باب عاجزم ز صفات

هوایِ عشقِ تو چون اوفتاد در سرِ من

نزولِ شاه به ویرانه ی گدا هیهات

برابرِ نظرم ایستاده ای به خیال

به هر طرف که به عمدا نظر کنم ز جهات

کنون که قدرت بخشایش است رحمت کن

هزار یاد نزاری چه سود بعدِ وفات

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس عشق و بلای آن اشاره دارد. شاعر در آن از ناتوانی خود در نجات یافتن از زیر فشار عشق صحبت می‌کند و ابراز می‌کند که حتی اگر آسمان و زمین نیز به هم پیوند بخورند، نجاتی از عشق ممکن نیست. او به نوعی ناامیدی و اضطراب در آرزوی نجات و رهایی از عشق می‌پردازد و در عین حال اعتراف می‌کند که قدرت عشق او را دچار سردرگمی کرده است. در پایان، به آرزوی رحمت و بخشش از خداوند اشاره می‌کند، چرا که در این شرایط سخت، یاد و نام او پس از مرگ به چه درد خواهد خورد.