نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۴۱ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

محروم مانده ام ز ملاقات دوستان

یک ره اثر نکرد مناجات دوستان

عمری برفت و جاذبه خاطری نرفت

این خود عجب بود ز کرامات دوستان

دیرست تا به من نرسید و نمی رسد

مشمومی از روایح جنّات دوستان

ماییم و خاطری متفکّر، دلی نفور

از هر چه هست غیر ملاقات دوستان

بر دست جام باده و در سر خمار وصل

مشتاق بزمِ پیرِ خراباتِ دوستان

احیای ما ممات حقیقی ست در وجود

از حیّز عدم نبود مات دوستان

ساقی خوب روی و می صاف و یار اهل

این است عزّی و هبل و لاتِ دوستان

در دوست محو گشتن و از خود برون شدن

آری بلی همین بود آیات دوستان

مستغرق محیط حضورست فکر من

مشغول روز و شب به تحیّات دوستان

خوش وقت روزگار نزاری که لحظه ای

با خود نمی رسد ز مهمّات دوستان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دوری و غیبت دوستانش ابراز ناراحتی می‌کند و احساس می‌کند که در زندگی خود از ملاقات آن‌ها محروم مانده است. او به یادآوری خاطرات و جاذبه‌های دوستی می‌پردازد و اعتقاد دارد که بدون ارتباط با دوستان، هیچ چیز ارزشمندی ندارد. شاعر به بزم و خوشی‌هایی اشاره می‌کند که با دوستانش تجربه کرده و از دوستی به عنوان منبع حیات و بقا یاد می‌کند. او می‌گوید که فکر و دلش در غم دوری از دوستانش غوطه‌ور است و رسیدن به آن‌ها را مهم‌ترین نیاز زندگی‌اش می‌داند. در نهایت، او از لحظه‌های خوشی که با دوستانش سپری می‌کند، یاد می‌کند و بر اهمیت دوستی تأکید می‌کند.