نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۵۷ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بساز بر بط و برزن رهِ قلندریان

قلندری چو بگفتی چه حاجت است بیان

ز دستِ ساقیِ وحدت بنوش باده شوق

ز خویشتن به در آی و عیان ببین به عیان

گرت به بت‌کده خواند کمر زدین بگشای

ورت به کفر اشارت کند ببند میان

که گر گناه به فرمان کنی بود طاعت

و گر خلاف کنی طاعتت بود عصیان

تو تا برون نروی پاک در نیاید دوست

مکن به شرکتِ خویش این یگانگی به زیان

تو دور می‌روی و او بسی قریب‌ترست

هزار بار به جانِ تو از رگِ شریان

به ترّهات مکن التفات زان که بود

چو خشت بر سرِ دریا حدیثِ بی‌بنیان

به جز کلامِ محقّق دگر محال و مجاز

به جز هدایتِ مولا دگر همه هذیان

نزاریا تو پس آن گه تمام مست شوی

که نیم‌جرعه به کامت رسد ز جامِ کیان

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی تجربه‌های معنوی و عشق به حقیقت است. شاعر به قلندران (عارفان) اشاره می‌کند و می‌گوید که نیازی به توضیح بیشتر نیست؛ فقط باید از سارقان خویش آزاد شد و به عشق و حیرت در عالم هستی پرداخت. در اینجا، ساقی (مظهر حقیقت) به نوشیدن باده‌ای از شوق دعوت می‌کند و به این نکته می‌زند که به خودی خود نمی‌توان به حقیقت نزدیک شد، اگر از خود بیرون نرویم. شاعر می‌گوید که اگر گناهان در حقیقت فرمان طاعت باشد، در آن صورت نافرمانی نیز ممکن است به عنوان طاعت تلقی شود. انسان باید از تعلقات دنیوی فاصله بگیرد تا محبت و دوستی خدا درست درک شود. او به تمایلات و حرف‌های بی‌پایه توجه نکنید و از کلام واقعی و هدایت الهی الهام بگیرد. نهایتاً، مستی و عشق واقعی از یک جرعه از جام حقیقت ناشی می‌شود که در این حالت کامل‌ترین تجربه را به ارمغان می‌آورد.