نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۷۲ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

ناگزیریست مرا شیفته رایی کردن

صبر ممکن نبود تا تو نیایی کردن

به حیاتت که از آن دم که وداعت کردم

کار من نیست به جز نوحه سرایی کردن

خواستم باز نمودن به تو خود را الا

شرط مردی نبود خویش نمایی کردن

یاد تو هر نفس از دل ببرد زنگ غمم

از که آموختی آیینه زدایی کردن

زلف چوگان صفتت گوی دل از من بربود

بس نبودش مگر از حلقه ربایی کردن

کاش بی روی تو شب روز نبودی که نظر

بی تو غبن است به خورشید سمایی کردن

کیست خورشید که در حسن تو داخل باشد

زان که خارج بود از جغد همایی کردن

لقمه ای گر به نزاری دهی از خوان وصال

سر فرو نایدش از چرخ گدایی کردن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به عشق و دلتنگی خود اشاره می‌کند. او از ناگزیری این احساس بیان می‌کند که نمی‌تواند صبر کند تا معشوقش بیاید و تنها کاری که می‌تواند بکند نوحه‌سرایی است. او به یاد معشوقش دلش آرام نمی‌گیرد و به این نکته می‌پردازد که در نبود او، همه چیز بی‌معناست. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره می‌کند و احساس می‌کند که هر لحظه بودش باعث غم و اندوه اوست. در نهایت، او آرزو می‌کند که اگر معشوقش نباشد، روزگار به سر نرسد و عشقش را از یاد نبرد.