نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹۷۸ حکیم نزاری

حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گر باز میسّر شودم رویِ تو دیدن

جان پیش کشم تا به کی از جور کشیدن

طاقت برسیده‌ست ز طوفانِ فراقم

فریاد ز من وز تو به فریاد رسیدن

بر من چه ملامت اگرم طاقتِ آن نیست

کز کوی تو باید به سفر راه بریدن

گویند که چون یارِ تو بسیار توان یافت

آری همه جا هست بباید طلبیدن

سهل است بریدن سرِ عشّاق به شمشیر

لیکن نتوانند ز احباب بریدن

رویی دگرم نیست به جز راه سپردن

کاری دگرم نیست به جز دست گزیدن

خون خوردن و جان کندن و دل‌سوخته بودن

سهل است بر امیدِ ملاقات تو دیدن

بی‌روی‌ تو آرام نمی‌بودم و اکنون

خرسندم از آوازه‌ی نامِ تو شنیدن

خوش باش نزاری که ز عشّاق خوش آید

نالیدن و بر دل زدن و جامه دریدن

چون بی‌دل و بی‌هوشی اگر می نخوری به

آتش به همه حال برآید ز دمیدن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از longing و اشتیاق خود به دیدار معشوق صحبت می‌کند. او می‌گوید که اگر دوباره فرصتی برای ملاقات پیش آید، جانش را فدای آن خواهد کرد. او از درد فراق و تحمل عذاب‌هایی که در غیبت یار متحمل شده، سخن می‌گوید و اینکه دیگر توان تحمل این وضعیت را ندارد. در عین حال، برای او هیچ گزینه‌ای جز ادامه راه عشق وجود ندارد. شاعر به این نکته اشاره می‌کند که اگرچه محبت و عشق دشوار است، اما نداشتن یار، درد و رنجی بزرگ‌تر به همراه دارد. در نهایت، او به خوشحالی از نام معشوق و نالیدن عاشقان اشاره می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که برای دل سوخته‌اش، هیچ چیز به جز عشق و امید به دیدار معشوق مهم نیست.