شمارهٔ ۹۸۲ حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ای عشق میتوانی بر کلّ و جزوِ ما زن
حاجاتِ ما روا کن فالی برین دعا زن
هم تو بنا نهادی هم تو تمام گردان
پس چون تمام کردی بر بدوِ انتها زن
ساقی ز پای منشین جامی به دستِ ما ده
ز آبِ حیات آتش در کلّههایِ ما زن
چون باده در قنینه یعنی در آبگینه
از ما ببر غمِ دل با ما دمِ صفا زن
رطلی گران به ما ده دوری سبک بگردان
تا چرخ کج نگردد بانگی بر استوا زن
باری هوایِ ما کن ما را ز ما جدا کن
وآنگه به کینِ کینه بر بُن گهِ هوا زن
دعویِ استقامت با نفس منقطع کن
مسمارِ صلح از آن پس بر نعل ماجرا زن
از شش جهات بگذر با کاینات منگر
بر چاسویِ وحدت لبّیکِ بیریا زن
از صدمهی زلازل بر هم فکن جهان را
مغزِ زمین برآور بر تارکِ سما زن
جامِ وصال خواهی میکش خمارِ هجران
دست از مراد بگسل در دامنِ وفا زن
گر بایدت نزاری کز خود خلاص یابی
ناقوسبینوایی بر بامِ انزوا زن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این قطعه شعری به عشق و تأثیر آن بر زندگی انسان اشاره دارد. شاعر از عشق میخواهد که بر هر دو جنبه کل و جزئیات زندگیاش تسلط یابد و دعا کند تا حاجات او برآورده شود. او به ساقی (مظهر عشق و شادی) میگوید که باید به او جامی بدهد تا از آب حیات بنوشد و غمها را فراموش کند. شاعر خواستار رهایی از گرفتاریها و دغدغههاست و میخواهد که عشق او را از خود جدا کند و به او آرامش بخشد. همچنین، او به عشق اشاره میکند که باید از مرزهای محدود برخیزد و به وحدت برسد، و از تحولات و مشکلات جهان برحذر بماند. در نهایت، او از عشق میخواهد که او را به وصال و وفا برساند و او را از تنهایی و ناامیدی نجات دهد.