بخش ۱۶ - پاسخ روز یا خورشید حکیم نزاری
حکیم نزاری قهستانی / مثنوی روز و شب / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
روز شد باز گرم و بر جوشید
که: «مرا کی توان به گل پوشید؟
من که پیش تو خرد و مختصرم
چندبار از جهان بزرگترم
نرسد با منت بزرگسری
غم خود خور که تو نه مرد خَوری
کمترین گنجخانهام دریاست
واپسین چاکر درم جوزاست
تو پلاسسیه به صد تشویش
به سر اندر کشیده همچو کشیش
من متوّج به افسر زرکش
بر سریر فلک سلیمانوَش
هرکه را طالعش زِ من باشد
مالک ملکت زَمَن باشد
گر تو هستی سوار بر ادهم
بارگیر من است اشهب هم
گر سیاه تو دور تازندهست
چرده من هنوز پازندهست
با من آخر نفاق چند کنی؟
دعوی (و) طمطراق چند کنی؟
همه کس را ز روز شرم و حیاست
پای ستر و صلاح از او برجاست
نه چو شب کز وجود او فقها
بیحیایی کنند چون سُفها
همه اندیشه محال کنند
میل و رغبت به زلف و خال کنند
شوخچشم و ستیزهروی شوند
بیمحابا به بام و کوی شوند
شب ناگاه بیحجیب روند
که تهیمغز و پرنهیب روند
چون ز پیشش بهانه برخیزد
صد حجاب از میانه برخیزد
با همه کس چو پیش کار شود
در همه چیز یار غار شود»
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و تضادهای انسانی میپردازد. شاعر در آن به وضعیت خود و احساساتش در مقابل دیگران اشاره میکند. او خود را کوچک و کم اهمیت میداند اما در عین حال از نظر معنوی و اخلاقی بزرگتر از دیگران میانگارد. شاعر به جای تمجید از ظواهر، بر اهمیت صفات و رفتارهای انسانی تأکید میکند و نسبت به ریاکاری و فریبایان جامعه انتقاد میکند. او بر این نکته تأکید دارد که باید از سطح ظاهری و مادی فراتر رفت و به عمق وجودی انسانها توجه کرد. در نهایت، شاعر به اهمیت صداقت و حیا در روابط انسانی اشاره مینماید.