نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱ عبید زاکانی

عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بکشت غمزهٔ آن شوخ، بی‌گناه مرا

فکند سیب زنخدان او به چاه مرا

غلام هندوی خالش شدم ندانستم

کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا

دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی

ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا

هزار بار فتادم به دام دیده و دل

هنوز هیچ نمی‌باشد انتباه مرا

ز مهر او نتوانم که روی برتابم

ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا

به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده

اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا

عبید از کرم یار بر مدار امید

که لطف شامل او بس امیدگاه مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم و شادی ناشی از عشق سخن می‌گوید. او به شیطنت‌های یار اشاره کرده و می‌گوید که عشقش او را به چاه انداخته و دچار مشکل کرده است. شاعر همچنان از احوالات خود می‌گوید؛ با اینکه دل و دماغش سالم است، اما عشق یار دلش را به بی‌راهه می‌برد. او تاکید می‌کند که هزار بار به دام عشق افتاده، اما هنوز هم دچار آن احساسات است. حتی اگر در خاک گور هم باشد، نمی‌تواند از عشق یار روی بگرداند. شاعر در پایان به امیدی اشاره می‌کند که از کرم یار دارد و می‌خواهد که محبت او همیشه شامل حالش باشد.