غزل شمارهٔ ۲۰ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا ز وصل تو حاصل به جز تمنا نیست
خیال زلف تو بستن خلاف سودا نیست
وفا ز عهد تو میجست دوش خاطر من
جواب داد که خود این متاع با ما نیست
بسی بگفتمت ایدوست هست رای منت
دهان ز شرم فرو بستهای همانا نیست
هزار بوسه ز لب وعده کردهای و یکی
نمیدهی و مرا زهرهٔ تقاضا نیست
چو دور دور رخ تست خاطری دریاب
که کار بوالعجبیهای چرخ پیدا نیست
ز میهمان خیالت چو شرمسارم از آنک
جز آب چشم و کباب جگر مهیا نیست
به طعنه گفتی کز ما دریغ داری جان
مگر مگوی خدا را عبید از آنها نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و ناراحتی های شاعر از دوری معشوق میپردازد. شاعر از اینکه تنها آرزوی وصال محبوب را دارد، ابراز ناامیدی میکند و میگوید که خود را به خاطر زیباییهای معشوق دچار گمگشتگی کرده است. او به یاد وعدههای محبوب اشاره میکند که هیچ یک از آنها برآورده نشده و از حسرت و شرم از درخواست عشق میگوید. در نهایت، شاعر به علائم بیتوجهی معشوق و کمبود محبتش اشاره میکند و از خدا میخواهد برایش دلسوزی کند. در کل، شعر حال و هوای تنهایی و longing را به تصویر میکشد.