غزل شمارهٔ ۲۲ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جانا بیا که بی تو دلم را قرار نیست
بیشم مجال صبر و سر انتظار نیست
دیوانه این چنین که منم در بلای عشق
دل عاقبت نخواهد و عقلم به کار نیست
گر خواندنت مراد و گر راندن آرزوست
آن کن که رای تست مرا اختیار نیست
ما را همین بسست که داریم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست
ای دل همیشه عاشق و همواره مست باش
کان کس که مست عشق نشد هوشیار نیست
با عشق همنشین شو و از عقل برشکن
کو را به پیش اهل نظر اعتبار نیست
هر قوم را طریقی و راهی و قبلهایست
پیش عبید قبله به جز کوی یار نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر شدت عشق و وابستگی عاطفی شاعر به معشوق است. شاعر از بیتابی و ناتوانی در انتظار به سر میبرد و میگوید که بدون محبوبش آرامش ندارد. او به دیوانگیاش در عشق اشاره میکند و میافزاید که عقلش در این زمینه کار نمیکند. شاعر تأکید میکند که درد عشق برای او کافی است و هدفش بیشتر از خوشی و بوسه نیست. در نهایت، او عشق را برتر از عقل میداند و بر این باور است که هیچکس که در عشق نباشد، هشیار نیست. عشق را مهمترین هدف زندگی میداند و به سوی محبوبش میافتد.