غزل شمارهٔ ۲۱ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دگر برون شدنم زین دیار ممکن نیست
دگر غریبیم از کوی یار ممکن نیست
مرا از آن لب شیرین و زلف و عارض تو
شکیب و طاقت و صبر و قرار ممکن نیست
دلا بکوش مگر دامنش به دست آری
که وصل بیطلب و انتظار ممکن نیست
من اینکه عشق نورزم مرا به سر نرود
من اینکه می نخورم در بهار ممکن نیست
در آن دیار که مائیم حالیا آنجا
مسافران صبا را گذار ممکن نیست
عبید هم غزلی گاه گاه اگر بتوان
بگو که خوشتر از این یادگار ممکن نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عاشقانه و ناامیدی شاعر است. او از نزدیک شدن به معشوق و تحمل دوری از او ناتوان است و میگوید که جدایی از معشوق ممکن نیست. شاعر به شدت به عشق و زیباییهای معشوق وابسته است و از عدم امکان صبر و تحمل در این وضعیت شکایت دارد. او تأکید میکند که عشق بدون طلب و انتظار نمیتواند وجود داشته باشد و حضور عشق در زندگیاش ضروری است. در نهایت، شاعر به بیان آرزوهایش اشاره میکند و میخواهد یادگاری از عشقش باقی بماند.