نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۹ عبید زاکانی

عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه به ز شیوهٔ مستان طریق ورائی هست

نه به ز کوی مغان گوشه‌ای و جائی هست

دلم به میکده زان میکشد که رندان را

کدورتی نه و با یکدگر صفائی هست

ز کنج صومعه از بهر آن گریزانم

که در حوالی آن بوریا ریائی هست

گرت به دیر مغان ره دهند از آن مگذر

قدم بنه که در آن کوچه آشنائی هست

فراغ از دل درویش جو که مستغنی است

ز هرکجا که امیری و پادشاهی هست

به عیش کوش و مپندار همچو نااهلان

که عمر را عوض و وقت را قضائی هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به دنبال حقیقت و عمق روابط انسانی است. او بیان می‌کند که نه در مستی و نه در مکان‌های خاصی همچون کُوی مغان، نمی‌توان راهی برای رسیدن به واقعیت پیدا کرد. دل او به میکده می‌تپد زیرا در آن‌جا رندان با یکدیگر همدلی و صفا دارند. او از راه‌های کوتاه و ریاکارانه صومعه گریزان است، چرا که در آن‌جا بی‌صداقتی وجود دارد. شاعر توصیه می‌کند که اگر به دیر مغان راهی یافتید، در آن‌جا توقف کنید زیرا در آن مکان، آشنایی و رابطه‌ای حقیقی وجود دارد. او همچنین به اهمیت زندگی در لحظه و لذت بردن از آن تأکید می‌کند و می‌گوید نباید زندگی را با پالایش‌های بی‌معنا هدر داد.