غزل شمارهٔ ۳۰ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دوشم غم تو ملک سویدا گرفته بود
دودم ز سینه راه ثریا گرفته بود
جان را ز روی لعل تو در تنگ آمده
دل را ز شوق زلف تو سودا گرفته بود
میدید شمع در من و میسوخت تا به روز
زآن آتشی که در من شیدا گرفته بود
از دیدهام خیال تو محروم گشت باز
کاطراف خانهاش همه دریا گرفته بود
میخواست خرمی که کند در دلم وطن
تا او رسید لشگر غم جا گرفته بود
صبر از برم رمید و مرا بیقرار کرد
گوئی مگر که خاطرش از ما گرفته بود
مسکین عبید را غم عشقت بکشت از آنک
او را غریب دیده و تنها گرفته بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به غم و اندوه ناشی از عشق خود اشاره میکند. او از احساساتی مانند ناراحتی، بیقراری و شور و شوق سخن میگوید که به خاطر عشق به معشوقش دارد. او در شبهایی که به یاد معشوقش میافتد، دچار درد و سوختن میشود و حس میکند که غم به او حمله کرده و آرامش را از او گرفته است. این احساسات عمیق و تنهایی باعث میشود که او خود را رنجور و مسکین حس کند. به طور کلی، شعر به ابراز اندوه و حسرت شاعر برای عشق ناکامش میپردازد.