غزل شمارهٔ ۳ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مرا
عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا
غم همنشین من شد و من همنشین غم
تا خود چها رسد ز چنین همنشین مرا
زینسان که آتش دل من شعله میزند
تا کی بسوزد این نفس آتشین مرا
ای دوستان نمیدهد آن زلف بیقرار
تا یکزمان قرار بود بر زمین مرا
از دور دیدمش خردم گفت دور از او
دیوانه میکند خرد دوربین مرا
گر سایه بر سرم فکند زلف او دمی
خورشید بنده گردد و مه خوشهچین مرا
تا چون عبید بر سر کویش مجاورم
هیچ التفات نیست به خلد برین مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از شدت عشقش به یک معشوق نازنین میگوید که نه تنها او را از دنیای مادی و دین خلاص کرده بلکه او را به دوستی با غم واداشته است. او با لحن حسرتآمیز بیان میکند که آتش عشقش شدیدتر میشود و همواره در درد و رنج است. زلف معشوق همواره بیقرار و موجب آزارش است و حتی اگر نگاهی به او بیندازد، عقلش را از دست میدهد. شاعر آرزو میکند که در کنار معشوق باشد، اما میبیند که هیچ توجهی به او نمیشود و به تصویر ناامیدی و عدم ارتباط با بهشت و خوشبختی اشاره میکند. در نهایت، احساس تنهایی و بیتوجهی از سوی معشوق او را دچار anguish کرده است.