غزل شمارهٔ ۶ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
میکُند سلسلهٔ زلف تو دیوانه مرا
میکِشد نرگس مست تو به میخانه مرا
متحیر شدهام تا غم عشقت ناگاه
از کجا یافت در این گوشهٔ ویرانه مرا
هوس در بناگوش تو دارد دل من
قطرهٔ اشک از آنست چو دردانه مرا
دولتی یابم اگر در نظر شمع رخت
کشته و سوخته یابند چو پروانه مرا
درد سر میدهد این واعظ و میپندارد
کالتفاتست بدان بیهده افسانه مرا
چاره آنست که دیوانگیی پیش آرم
تا فراموش کند واعظ فرزانه مرا
از می مهر تو تا مست شدم همچو عبید
نیست دیگر هوس ساغر و پیمانه مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دیوانگی ناشی از آن سخن میگوید. زلف معشوق او را دیوانه کرده و زیبایی چشمانش او را به میخانه میکشاند. او حیران شده و نمیداند چطور غم عشق در دلش جا گرفته است. دل او هوس عشق میکند و اشکهایش نشانه درد اوست. شاعر آرزو دارد که اگر فقط یک نگاه از معشوق ببیند، مانند پروانهای که به شمع نزدیک میشود، جان خود را فدای آن کند. او از نصایح واعظ خسته شده و میخواهد دیوانگی خود را نشان دهد تا از دست آن پندها رهایی یابد. در نهایت، شاعر بیان میکند که از می عشق مست شده و دیگر نه به ساغر و پیمانه فکر میکند.