غزل شمارهٔ ۳۱ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز من مپرس که بر من چه حال میگذرد
چو روز وصل توام در خیال میگذرد
جهان برابر چشمم سیاه میگردد
چو در ضمیر من آن زلف و خال میگذرد
اگر هلاک خودم آرزوست منع مکن
مرا که عمر چنین در ملال میگذرد
خیال مهر تو در چشم هر سهی سرویست
که در حوالیش آب زلال میگذرد
ز بوی زلف توام روح تازه میگردد
سپیدهدم که نسیم شمال میگذرد
من و وصال تو آن فکر و آرزو هیهات
که بر دماغ چه فکر محال میگذرد
غلام و چاکر روی چو ماه توست عبید
وزین حدیث بسی ماه و سال میگذرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حال درونی خود میگوید و احساساتش را به تصویر میکشد. او از درد و غصهای که به خاطر دوری از محبوبش دارد، صحبت میکند و میگوید که در خیال وصال او زمان سریعاً میگذرد. جهان برای او تیره و تار شده و فقط یاد محبوب در ذهنش وجود دارد. او به وجود بوی زلف محبوب اشاره میکند که روحش را زنده میکند. شاعر میگوید که زندگیاش به ملال میگذرد و آرزوی وصال محبوب را در دل دارد، اما این آرزو برایش محال مینماید. در نهایت، به نوعی تعبیر از بندگی عشقش به محبوب دارد و میگوید که از این احساسات زمانها و سالها میگذرد.