غزل شمارهٔ ۳۲ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دردا که درد ما به دوایی نمیرسد
وین کار ما به برگ و نوایی نمیرسد
در کاروان غم چو جرس ناله میکنم
در گوش ما چو بانگدرایی نمیرسد
راهی که میرویم به پایان نمیبریم
جهدی که میکنیم به جایی نمیرسد
این پای خسته جز ره حرمان نمیرود
وین دست بسته جز به دعایی نمیرسد
بر ما ز عشق قامت و بالاش یک نفس
ممکن نمیشود که بلایی نمیرسد
هرگز دمی به گوش گدایان کوی عشق
از خوان پادشاه صلایی نمیرسد
گفتم گدای کوی توام گفت ای عبید
سلطانی این چنین به گدایی نمیرسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساس ناامیدی و بینتیجه بودن تلاشها و دردهای خود میپردازد. او میگوید که دردشان به دارویی نمیرسد و کارهایشان به نتیجهای نمیانجامد. در میان غم و درد، صداهایی که میزنند به جایی نمیرسد و تلاشهایشان به مقصود نهایی نمیرسد. او همچنین به تصویر کشیده که دستی بسته و پای خسته جز به دعا و آرزو نمیتواند برود. نهایتاً، گوینده در موقعیت گدایی در کوی عشق خود را معرفی میکند و به ناامیدی از رسیدن به ثروت و مقام واقعی اشاره میکند. به طور کلی، شعر احساس یأس و غم را به خوبی منتقل میکند.