غزل شمارهٔ ۵۳ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
ز سوز عشق من جانت بسوزد
همه پیدا و پنهانت بسوزد
ز آه سرد و سوز دل حذر کن
که اینت بفسرد آنت بسوزد
مبر نیرنگ و دستان پیش او کو
به صد نیرنگ و دستانت بسوزد
به دست خویشتن شمعی نیفروز
که در ساعت شبستانت بسوزد
چه داری آتشی در زیر دامان
کز آن آتش گریبانت بسوزد
دل اندر وصل من بستی و ترسم
که ناگه تاب هجرانت بسوزد
ندارد سودت آنگاهی که یابی
عبید آن نامسلمانت بسوزد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
ای کاش از عشق من جانت بسوزد و در وجودت آتش عشق ناشی از آن بسوزد. از آه سرد و عذاب دل دوری کن که ممکن است تو را بسوزاند. مبر نیرنگ و فریب به پیش او، زیرا در اثر فریبها خودت خواهید سوخت. به دست خود شمعی نیفروز که در تاریکی به تو آسیب نرساند. آتش عشق در دل تو نهفته است و میتواند گریبانت را بسوزاند. اگر به وصل من دل بستی، نگرانم که ناگهان دلت از دوری بسوزد. در آن لحظه که چیزی بیابی، آن نامسلمانت نیز تو را خواهد سوزاند.