نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰ عبید زاکانی

عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

جوقی قلندرانیم بر ما قلم نباشد

بود و وجود ما را باک از عدم نباشد

سلطان وقت خویشیم گرچه ز روی ظاهر

لشگر کشان ما را طبل و علم نباشد

مشتی مجردانیم بر فقر دل نهاده

گر هیچمان نباشد از هیچ غم نباشد

در دست و کیسهٔ ما دینار کس نبیند

بر سکهٔ دل ما نقش درم نباشد

جان در مراد یابی در حلقه‌ای که مائیم

رندان بی‌نوا را نیل و بقم نباشد

چون ما به هیچ حالی آزار کس نخواهیم

آزار خاطر ما شرط کرم نباشد

در راه پاکبازان گو لاف فقر کم زن

همچون عبید هر کو ثابت قدم نباشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حال و وضعیت افرادی می‌پردازد که خود را از قید و بندهای دنیوی آزاد می‌دانند. آن‌ها به فقر و عدم توجه به چیزهای مادی بی‌توجه هستند و از نظر روحی در مرتبه‌ای والا قرار دارند. آنها خود را سلطان زمانه می‌نامند، حتی اگر به ظاهر چنین نباشند و معتقدند که درد و رنج دیگران برایشان اهمیتی ندارد. این گروه به سادگی و زهد زندگی می‌کنند و به نوعی به ضعف و زبونی در جامعه بی‌اعتنا هستند. در نهایت، پیام این شعر نشان می‌دهد که انسان‌های واقعی کسانی هستند که به درون خویش و معنویاتشان توجه دارند و به نگاه دیگران اهمیتی نمی‌دهند.