غزل شمارهٔ ۶۳ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دل همان به که گرفتار هوائی باشد
سر همان به که نثار کف پائی باشد
هجر خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال
درد سهلست اگر امید دوائی باشد
دامن یار به دست آر و ره میکده گیر
نشناس اینکه به از میکده جائی باشد
هوس خانقهم نیست که بیزارم از آن
بوریائی که در او بوی ریائی باشد
صوفی صافی در مذهب ما دانی کیست
آن که با بادهٔ صافیش صفائی باشد
پیر میخانهام از خانه برون کرد مگر
ننگ دارد که در آن کوچه گدائی باشد
چه کند گر نکشد محنت و خواری چو عبید
هر که را دل متعلق به هوائی باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احوالات عاشقانه و عشق به میخانه و دلدادگی میپردازد. شاعر میگوید بهترین حالت دل، آن است که به عشق و حال و هوای خاصی گرفتار باشد. او همچنین اشاره میکند که فاصله و هجران بین معشوق و عاشق اگر همراه با امید به وصال باشد، شیرین است. در ادامه، بر لزوم پیوستگی به عشق و میخانه تأکید میکند و بیزاری از خانقاه را به خاطر دروغ و ریاهای آن بیان میکند. در نهایت، شاعر به تعریف صوفی واقعی میپردازد که باید با حقیقت و بیریایی زندگی کند و بر ننگی که ممکن است به خاطر درخواست کمک در کوچهها باشد، تأکید میکند، چرا که دوستی و عشق واقعی باید بر دوستی لطیف و خالص استوار باشد.