غزل شمارهٔ ۶۴ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوش عقلم هوس وصل تو شیدا میکرد
دلم آتشکده و دیده چو دریا میکرد
نقش رخسار تو پیرامن چشمم میگشت
صبر و هوش من دلسوخته یغما میکرد
شعلهٔ شوق تو هر لحظه درونم میسوخت
دود سودای توام قصد سویدا میکرد
نه کسی حال من سوخته دل میپرسید
نه کسی درد من خسته مداوا میکرد
پیش سلطان خیال تو مرا غم میکشت
خدمتش تن زده از دور تماشا میکرد
دست برداشته تا وقت سحر خاطر من
از خدا دولت وصل تو تمنا میکرد
هردم از غصهٔ هجران تو میمرد عبید
باز امید وصال تواش احیا میکرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از عشق و دلدادگی خود به معشوق میگوید. عقلش به خاطر آرزوی وصال معشوق دیوانه شده و دلش در آتش عشق میسوزد. چهره معشوق در چشمش نقش میبندد و صبر و حوصلۀ او در این عشق دچار آسیب میشود. هر لحظه شوق معشوق او را میسوزاند و هیچکس به حال او نمیرسد و دردش را درمان نمیکند. در عالم خیال، غم و اندوهش او را میکشد و در آرزوی وصال معشوق از خدا طلب کمک میکند. شاعر هر لحظه از غم هجران معشوق میمیرد، اما امید به وصال او دلش را زنده نگه میدارد.