نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۸ عبید زاکانی

عبید زاکانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

کرد فارغ گل رویت ز گلستان ما را

کفر زلف تو برآورد ز ایمان ما را

تا خیال قد و بالای تو در دل بگذشت

خاطر آزاد شد از سرو خرامان ما را

ما که در عشق تو آشفته و شوریده شدیم

می‌کند حلقهٔ زلف تو پریشان ما را

تا به دامان وصالت نرسد دست امید

دستْ کوته نکند اشک ز دامان ما را

در ره کعبهٔ وصل تو ز پا ننشینیم

گرچه در پا شکند خار مغیلان ما را

ای عبید از پی دل چند توان رفت آخر

کرد سودای تو بس بی سر و سامان ما را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی‌های معشوق و عاشقانه‌گی اشاره دارد. شاعر ابتدا از زیبایی و جذابیت معشوق خود سخن می‌گوید و مشکل و ناتوانی که در برابر آن احساس می‌کند. او بیان می‌کند که عشق و زلف معشوقش او را آشفته کرده و هیچ امیدی برای رسیدن به وصالش ندارد. با وجود درد و رنجی که در این مسیر متحمل می‌شود، همچنان به عشقش پایبند است و نمی‌خواهد از جاده عشق برگردد. در پایان، شاعر با ناامیدی از رسیدن به هدفش، به مشکلات و چالش‌هایی که عشق برایش ایجاد کرده، اشاره می‌کند.