غزل شمارهٔ ۹ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
دلا با مغان آشنائی طلب
ز پیر مغان روشنائی طلب
به کنج قناعت گرت راه نیست
ز دیوانگان رهنمائی طلب
وگر اوج قدست کند آرزو
ز دام طبیعت رهائی طلب
اگر عارفی راه میخانه گیر
و گر ابلهی پارسائی طلب
دوای دل خسته از درد جوی
نوای خود از بینوائی طلب
اگر صد رهت بشکند روزگار
مکن از خسان مومیائی طلب
عبید ار گدائی غنیمت شمار
وگر پادشاهی گدائی طلب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و آشنایی با مغان (صوفیان) سخن میگوید و به دنبال رهنمود و راهنمایی است. او از کسی که در کنج قناعت گرفتار است، میخواهد که راهی جستجو کند و از طبیعت رهایی یابد. همچنین، اگر فردی عارف باشد، باید به میخانه برود و اگر کسی نادان باشد، باید به پارسایی توجه کند. شاعر مییادآوری میکند که برای دل خستهاش باید در پی دوا باشد و نوای خود را از بینوایی بگیرد. او تأکید میکند که اگر در زندگی با سختی مواجه شود، نباید به خسان دل ببندد و در نهایت، اگر گدایی را غنیمت بشمارد، از شاهی نیز باید همین را طلب کند.