غزل شمارهٔ ۹۶ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا دلیست ره عافیت رها کرده
وجود خود هدف ناوک بلا کرده
ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده
ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده
به کار خویش فرو رفته مبتلا گشته
به درد عشق مرا نیز مبتلا کرده
هر آنچه داشته از عقل و دانش و دل و دین
ز دست داده و سر در سر هوی کرده
گهی ز بیخردی آبروی خود برده
گهی ز بیخبری قصد جان ما کرده
به قول و عهد بتان غرّه گشته وز سر جهل
خیال باطل و اندیشهٔ خطا کرده
عبید را به فریبی فکنده از مسکن
ز دوستان و عزیزان خود جدا کرده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر احساسات عمیق خود را درباره مشکلات و دردهای عشق بیان میکند. او از اینکه برای رسیدن به عافیت از خود واقعیاش دور شده، ابراز ناامیدی میکند. شاعر به بیعدالتیهای زندگی و وفا یا جفای یار اشاره میکند و میگوید که عشق او را نیز مبتلا کرده است. او از دست دادن دانایی و عقل خود در مسیر عشق را مینگرد و به بیخبری و بیخردیاش که باعث آبروریزی و مشکل برای خود و دیگران شده، اشاره میکند. در نهایت، او از احساس جدایی از دوستان و عزیزانش بر اثر فریب و سختیها سخن میگوید.