غزل شمارهٔ ۹۹ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
خوش بود گر تو یار ما باشی
مونس روزگار ما باشی
روزکی همنشین ما گردی
شبکی در کنار ما باشی
ما همه بندگان حلقه بگوش
تو خداوندگار ما باشی
همچو سگ میدویم در پی تو
بو که ناگه شکار ما باشی
غم نگردد به گرد خاطر ما
گر دمی غمگسار ما باشی
تا دل بیقرار ما باشد
در دل بیقرار ما باشی
تا منم بندهٔ توام چو عبید
تا توئی شهریار ما باشی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و وابستگی عمیق گوینده به محبوبش میپردازد. او آرزو میکند که محبوبش در کنار او باشد و با وجود او غمها از زندگیاش دور شوند. گوینده خود را بنده و خدمتگزار محبوبش میبیند و از او میخواهد که مانند خداوندی در زندگیاش حضور داشته باشد. او عاشقانه میخواهد که محبوبش مونس و همراهش باشد و در تمام لحظات زندگی، دل او را شاد کند.