غزل شمارهٔ ۱۰۰ عبید زاکانی
عبید زاکانی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
افتاده بازم در سر هوائی
دل باز دارد میلی به جایی
او شهریاری من خاکساری
او پادشاهی من بینوائی
بالا بلندی گیسو کمندی
سلطان حسنی فرمانروائی
ابروکمانی نازک میانی
نامهربانی شنگی دغائی
زین دلنوازی زین سرفرازی
زین جو فروشی گندم نمائی
بی او نبخشد خورشید نوری
بی او ندارد عالم صفائی
هرجا که لعلش در خنده آید
شکر ندارد آنجا بهائی
هر لحظه دارد دل با خیالش
خوش گفتگوئی خوش ماجرائی
گوئی بیابم جائی طبیبی
باشد که سازم دل را دوائی
دارد شکایت هرکس ز دشمن
ما را شکایت از آشنائی
چشم عبید ار سیرش ببیند
دیگر نبیند چشمش بلائی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات عمیق عاشقانه و وابستگی به معشوق سخن میگوید. او خود را در مقابل معشوق، که نماد قدرت و زیبایی است، در جایگاه خاکساری و بینوایی میبیند. معشوق به عنوان سلطان و فرمانروای دل شاعر، باعث روشنایی زندگی و صفای عالم اوست. هر جا که معشوق لبخند بزند، آن مکان از ارزش و بهای ویژهای برخوردار میشود. شاعر به دنبال آرامش و درمان دلش است و از آشنایان خود شکایت دارد، در حالی که دیگران از دشمنان خود گلایه میکنند. در نهایت، شاعر با اشاره به چشم عبید، به این نتیجه میرسد که عشق و زیبایی، انسان را از مشکلات و دردهای زندگی دور میکند.