شمارهٔ ۱۷ - ایضا در شکایت از قرض گوید عبید زاکانی
عبید زاکانی / مقطعات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
وای بر من که روز شب شدهام
دایما همنشین و همدم قرض
مدتی گرد هرکسی گشتم
بو که آرم به دست مرهم قرض
آخرالامر هیچکس نگشاد
پای جانم ز بند محکم قرض
... ن درستی نیافتم جائی
که مرا وارهاند از غم قرض
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار از درد و رنجی که به خاطر قرض و بدهی تجربه میکند، سخن میگوید. او به حالت ناامیدی و بیقراری خود اشاره میکند که شب و روز را در کنار قرض احساس کرده و هیچ کمکی از کسی نمیبیند. او از تلاشش برای یافتن نجات و خلاصی از غم قرض و بدهیها سخن میگوید، اما در نهایت میبیند که هیچکس نمیتواند او را از این باند رها کند.