نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

بخش ۱۱ - خطاب معشوق با قاصد عبید زاکانی

عبید زاکانی / عشاق‌نامه / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چو زلف خویشتن ناگه برآشفت

بتندید و در آن آشفتگی گفت

بدان رنجور بی درمان بگوئید

بدان مجنون بی‌سامان بگوئید

چو سودا داری ای دیوانه در سر

ز سر سودای ما بگذار و بگذر

نه کار تست این نیرنگ سازی

سر خود گیر تا سر در نبازی

کجا یابی ز وصلم روشنائی

پری با دیو کی کرد آشنائی

گدائی با شهی همدوش کی شد

گیا با سرو هم آغوش کی شد

توئی پروانه من شمع دل افروز

کجا بر شمع شد پروانه دلسوز

دلت گر ماجرای عشق ورزد

درونت گر هوای عشق ورزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف احساسات عمیق و پیچیده عشق و جنون می‌پردازد. شاعر به دلداده‌اش می‌گوید که در آشفتگی زلف خود، به درد و رنج آن معشوق بیمار و مجنون اشاره می‌کند. او از دیوانه‌ای که در سرش سودا دارد می‌خواهد که از عشق او بگذرد و به خود بیندیشد، زیرا این بازی‌ها و نیرنگ‌ها کار او نیست. شاعر پرسش می‌کند که چگونه می‌توان از عشق روشنایی گرفت و به آشنایی با موجوداتی چون پری و دیو یا گدایی با پادشاه نزدیک شد. او می‌گوید تویی پروانه‌ای که به شمع عشق نزدیک شده، اما باید توجه داشت که پروانه‌ها به شمع نمی‌سوزند. در نهایت، اگر دلی در مورد عشق حساس است، باید درون خود هوای عشق را حس کند.