شمارهٔ ۴: برون نمی کنم از سر هوای صحبت دوست عمان سامانی
عمان سامانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
برون نمی کنم از سر هوای صحبت دوست
در این هوا اگر از تن برون کنندم پوست
بنه به چشم من ای سرو دلنشین پایی
که دل نشینی سرو از ستادن لب جوست
مبین به چشم کم ای مدعی به طره یار
کمند جان من است این اگر به چشم تو موست
مبال این همه زاهد، به ورد یارب خویش
نظر نمای که ذکر قلندران یاهوست
به تیغ ناز کشد کاش، یار «عمان » را
که زندگی ابد یافت هر که کشته اوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره ارتباط عاشقانه و وابستگی عاطفی است. شاعر در تحسین زیبایی و دلنشینی محبوبش صحبت میکند و از احساسات عمیق خود نسبت به او میگوید. او با اشاره به زهد و ریاضتکشی برخی افراد، به نوعی تأکید میکند که عشق و زیبایی واقعی ارزشمندتر از دعا و ذکرهای صرف است. در انتها، شاعر به مرگ در عشق اشاره میکند و اینکه کشته شدن در راه عشق، به نوعی زندگی ابدی به همراه دارد.