شمارهٔ ۸۸ عنصری
عنصری بلخی / قطعات و ابیات پراکندهٔ قصاید / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بکوه ساوه (ساده) ز تو مرگ بر نخواهد گشت
همی دراید در روی تو از آن آژنگ
اگر نخواهی بر دشت ساوه شو بنشین
وگر بخواهی درشو بقلعۀ بشلنگ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به معشوق خود میگوید که مرگ به سادگی به سوی او باز نخواهد گشت و در عوض، با توجه به زیباییهای او، احساساتش را بیان میکند. او از معشوق میخواهد که اگر نمیخواهد در دشت ساوه بماند، میتواند به جای دیگری برود، اما در عین حال تأکید میکند که زیبایی و جذابیت او همه چیز را تحت تأثیر قرار میدهد.