غزل شمارهٔ ۱۴ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به زهر تشنه لبم با شکر چه کار مرا
دراز باد شبم با سحر چه کار مرا
مرا نشاط تماشا بس از بهشت وصال
به قیمت کم و بیش ثمر چه کار مرا
ز بهر کاوش دل اهل درد نیش طلب
من و نگاه تو، با نیشتر چه کار مرا
مرا فریب دهد ناله ای و به غم گوید
ز من ترانه شنو با اثر چه کار مرا
ز ناز شربت کوثر نمی چشیدم، آه
به آتش دل داغ جگر چه کار مرا
من و شکستن افغان به سینه در شب غم
به نغمه سنجی مرغ سحر چه کار مرا
چرا ز غرفی جانباز سر نمی طلبی
فدای تیغ تو جانم، به سر چه کار مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود در مورد عشق و درد ناشی از آن میپردازد. او از حالتی ناامیدانه و تشنه سخن میگوید که با وجود زیباییهای عشق، از زخمها و نیشهای ناشی از آن رنج میبرد. شاعر به سادگی نمیتواند لذتهای زندگی را بچشد و تنها به غم و نالهاش توجه دارد. او به تجارب تلخ خود در عشق و نداشتن آرامش اشاره میکند و نشان میدهد که هر چیزی در زندگیاش را با درد و رنج میسنجد. در نهایت، او به فدای عشق و زیبایی همیشگی اشاره میکند، بدون اینکه از دردهایش رها شود.