غزل شمارهٔ ۱۴۰ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آن فتنه ای که مرا از تو التماس نیست
تا هست او به ملک دلم روشناس نیست
گر خلق پاسبان متاع سلامت اند
محنت متاع ماست که محتاج پاس نیست
با گفته در مساز که گفتار پرده است
هر نکته ای که گفته شود بی لیاس نیست
شیر آیدم به راه و بر او بر غلط کنم
ور نه به راه عشق مگس بی هراس نیست
منزل شناس عشق گرامی بود ولی
منزل چو نیست قیمت منزل شناس نیست
عرفی به شکر نعمت غم کوتهی مکن
کز دوست دشمنان بتر از ناسپاس نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و پیچیده شاعر نسبت به عشق و دشواریهای آن است. شاعر میگوید که آن فتنهای که او را میسوزاند، نیازی به التماس ندارد و این درد ناشی از عشق را نمیتوان از دوستان پنهان کرد. او به یادآوری میکند که مراقبت از سلامت و خوشبختی، درد و رنجی به همراه دارد که نیازی به پاسبان ندارد. همچنین، اشاره میکند که سخن گفتن در مورد عشق همیشه بیپوشش نیست و هر نکتهای که گفته شود، حاوی معانی عمیقتری است. شاعر در آخر به این نتیجه میرسد که شکرگزاری در برابر مشکلات عشق، ضروری است، زیرا برخی از دوستان خطرناکتر از دشمنان هستند.