نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۴۳ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دلم به زخم توان داد، بی تپیدن نیست

که کشته ی تو نصیبش ز آرمیدن نیست

گذشت و سوختم از انتظار و باز ندید

درین دیار مگر رسم باز دیدن نیست؟

ز باغ وصل جه حاصل؟ دلا تصور کن

که میوه بر سر شاخ است و دست چیندن نیست

ز تربتم بگذر ای مسیح دم ، زنهار

کزین زیاده مرا تاب آرمیدن نیست

دلم کباب شد ز غصه ی غمت عرفی

مگو مگو که مرا طافت شنیدن نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از عرفی به بیان حسرت و درد عمیق عشق می‌پردازد. شاعر از زخم دل خود سخن می‌گوید و می‌نویسد که نمی‌تواند بدون عشق معشوق زندگی کند. او از انتظار طولانی و اندوه بی‌پایانش شکایت می‌کند و حس می‌کند که در این دیار رسم دیدار نیست. در ادامه به میوه‌ای اشاره می‌کند که بر سر شاخسار عشق قرار دارد، اما نمی‌تواند آن را بچیند. همچنین از مسیح درخواست نجات می‌کند و می‌گوید که دیگر تاب تحمل غم عشق را ندارد. نهایتاً، او به شدت تحت تأثیر غم معشوق است و از بی‌تابی‌اش می‌گوید.