غزل شمارهٔ ۱۵ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر دم زند هوس به چراغ دگر مرا
رسوا کند ز شکوه ی داغ دگر مرا
گو بوی گل بسوز دماغم که داده اند
از بهر بوی دوست دماغ دگر مرا
مشتاق شمع طورم و هر دم هجوم شوق
آلوده می کند به چراغ دگر مرا
هر محرمی که می کنم از وی سراغ دوست
محتاج می کند به سراغ دگر مرا
عرفی نوا مجو که حریفان بلبل اند
هر دم مکش به نغمه ی زاغ دگر مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات و آرزوهای خود صحبت میکند. او هر لحظه به دنبال چیز جدیدی است که او را به یاد عشقش بیندازد و در این راه، هر چیزی که به چشمی میخورد، او را به داغ و حسرت میاندازد. او از بوی گل و شمع و هر محرمی که به یاد دوستش است، میگوید و همواره گرفتار اشتیاق و longing (دلتنگی) است. همچنین، شاعر از این که دچار confusion (سر در گمی) در بین دوستان و حریفانش میشود، شکایت میکند و از نغمههای زاغ و شوق زندگیاش دوری میجوید. در نهایت، او در جستجوی دوستش است و احساس تنهایی و نیاز به ارتباط را ابراز میکند.