غزل شمارهٔ ۱۶۵ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ذوق در خاک تپیدن اگر از دل برود
تا ابد کشتهی زار از پی قاتل برود
به وداعی که مرا میبری -ای دل!- بگذار
که بمیرم من و جان از پی محمل برود
بحر عشق است و به هر گام، هزاران گرداب
این نه بحریست کزو کشته به ساحل برود
گر بمیرم منما چهره به من روز وصال
حسرت روی تو حیف است که از دل برود
چارهی کار به تدبیر نیامد؛ هیهات!
کو رسولی که برِ جادوی بابل برود
آید انگشتگزان روز جزا در محشر
آن که ابله به جهان آید و عاقل برود
تا به زانو به گل از گریه فرو شد «عرفی»
ور چنین گریه کند، تا مژه در گل برود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات به عمق احساسات و دردهای خود اشاره میکند. او میگوید اگر شور و شوق از دل برود، انسان به طور دائم در پی علت آن خواهد بود. در وداعی که با دل دارد، آرزو میکند تا بمیرد و روحش در پی آرزوها برود. همچنین زندگی را به دریای عشق تشبیه میکند که در آن هزاران چالش و غم وجود دارد و هیچ کسی نمیتواند از آن نجات یابد. شاعر با اشاره به وصال و حسرت دیدار محبوب، تأکید میکند که این حسرت را نباید از دل پاک کرد. در پایان، با اندوه و گریه خود، عمق احساساتش را نشان میدهد و میگوید که رو به خاک مینشیند در حالی که این گریه به حدی است که مژههایش در گل فرو میرود.