غزل شمارهٔ ۱۶۸ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
بندهٔ دل شوم که او، خون فراغ میخورد
خدمت درد میکند، نعمت داغ میخورد
طوبی و خلد عافیت، مینخرم به مشت خس
زان که تَذَروِ این چمن، طمعهٔ زاغ میخورد
از چمنی نمیبرد، نعمت برگزیده را
آن که وظیفهٔ ثمر، از همه باغ میخورد
بیادبی است موسیام، ره بدهی به طور خود
کو لب شعله میگزد، شمع و چراغ میخورد
این چمن محبت است، الحذر ای بهشتیان
بوی گل بهشت ما، مغز دماغ میخورد
عرفی تشنه را ز من، مژده که گر نایستد
آب حیات از کف، خضر سراغ میخورد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و دردهای عاشقانه میپردازد. شاعر از درد فراق و سختیهای عشق سخن میگوید و بیان میکند که او نمیتواند از خوشیها و نعمتهای ظاهری دنیا لذت ببرد. همچنین به رنجی که از محبت و عشق میکشد اشاره کرده و به بهشتیها هشدار میدهد که باید مراقب باشند، زیرا عشق و محبت حقیقی بهایی سنگین دارد. در نهایت، او به کسانی که تشنه محبت و حقیقت هستند نوید میدهد که اگر بر عشق پایداری کنند، به آب حیات دست خواهند یافت.