نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۷۴ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نخورم زخم در آن کوچه که مرهم باشد

نشوم کشته در آن شهر که ماتم باشد

خجل آن کشته که چون تیغ کشد غمزهٔ دوست

احتیاجش به دم عیسی مریم باشد

گفت و گوهای حکیمانه نیالاید عشق

واگذارید که این نکته مسلّم باشد

عقل را کرده ام از مغلطه خاموش، بلی

خرقهٔ بی ادبان است که ملزم باشد

عرفی از گریه نیاساید توفان، برخیز

جم و کی نیست که او را غم عالم باشد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و پیچیده فردی می‌پردازد که در آن به مسائلی چون عشق، درد و فقدان اشاره می‌شود. شاعر از زخم خوردن در کوچه‌ای که مرهمی ندارد، و کشته شدن در شهری که تنها ماتم و غم وجود دارد، صحبت می‌کند. همچنین به این نکته اشاره می‌کند که عشق و حکمت نمی‌توانند با یکدیگر همخوانی داشته باشند و عقلش را از جدل‌ها خاموش کرده است. در نهایت، از دشواری‌های عشق و غمی می‌گوید که برای او قابل تحمل نیست و به نوعی ناتوانی در نجات از این غم را توصیف می‌کند. این شعر تأکید دارد بر احساساتی که در دل انسان‌ها وجود دارد و نشان‌دهنده انسانی است که در جستجوی آرامش و افتخار است.