غزل شمارهٔ ۱۷۶ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
هجران شب تار ما ندارد
غم عقدهٔ کار ما ندارد
تا جان به هوای گل فشانیم
گل میل کنار ما ندارد
گر عزم سفر کند خوشش باد
جان طاقت بار ما ندارد
فردوس شراب دارد اما
پیمانه گُسار ما ندارد
ساقی می ناب دارد، اما
در خورد خمار ما ندارد
هر کس که رهین حرف و صوت است
پیغام-نگار ما ندارد
از بس که رمیده ایم و ترسان
غم ذوق شکار ما ندارد
عرفی نه ز دوست-دشمنان است
اما غم کار ما ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و غم هجران و فقدان سخن میگوید. او به نداشتن زیباییها و خوشیها در زندگی اشاره میکند و احساس میکند که هیچ چیز برای آرامش روحش وجود ندارد. او از سختیها و کمبودها شکایت میکند و میگوید که حتی در بهشت هم چیزی برای آرامش او نیست. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که زندگی پر از غم و غم فراوان است و هیچ چیز نمیتواند جایگزین محبت و آرامش واقعی باشد.