نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۸ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

تا بود سراسیمه دلم در به دری بود

اندیشهٔ دل جامگی و دل سفری بود

هرگاه که اندیشه عنان در کف من داشت

کارم همه در کاسهٔ صاحب نظری بود

با آن که نمی داد امان سیلی فقرم

دایم سر من درهوس تاجوری بود

هرگاه که مژگان مرا شوق تو برداشت

گر قطره و گر دجله سرشکم جگری بود

در بستهٔ اندیشه به جز خار ندیدم

گل ها همه در خوابگه بی خبری بود

نگسسته زهم جذبهٔ توفیق و گرنه

شبگیر طلب بر اثر بی بصری بود

جمعیت عرفی همه دانست که عمری

سوداگر بازارچهٔ بی هنری بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از حالت پریشانی و دل‌نگرانی خود صحبت می‌کند. دلش دائماً در تلاطم است و به سفرهای خیالی می‌رود. او هر وقت که به اندیشه‌هایش فکر می‌کند، متوجه می‌شود که کارش به دست افرادی با عقل و نظری نیکو است. با وجود فقر و سختی‌های زندگی، همواره آرزوی رسیدن به مقام و فرهیختگی را دارد. وقتی به یاد معشوقش می‌افتد، احساساتی از شادی و غم در درونش بروز می‌کند. شاعر همچنین به عدم آگاهی و خواب‌زدگی دیگران اشاره می‌کند که نمی‌بینند زیبایی‌ها را. در نهایت، او می‌گوید که اگرچه در جستجوی موفقیت بوده، اما به خاطر بی‌توجهی و عدم بصیرت، شب‌ها به درد و اندوه می‌گذرد. جمعیت معمولی هم به وضعیت او آگاهند و می‌دانند که عمرش بی‌ثمر گذشته است.