غزل شمارهٔ ۲۰۵ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه فتنه در دل آن عشوه ساز می گذرد؟
که گرم روی بر اهل نیاز می گذرد
دراین غمم که مبادا بگیرمش به ضمیر
چو حرف اهل دل امتیاز می گذرد
به دل گذشتی و با آن که عمرها بگذشت
هنوز دل ز بر جان به ناز می گذرد
به شهر عشق بنازم که ساکنانش را
تمام عمر به عجز و نیاز می گذرد
به غیرتم که ز ما غیر رنگ می یابند
گهی که در دلم آن دلنواز می گذرد
سزد ز غیرت اگر مانعم شوی، آن راز
که در میان من و دل چه راز می گذرد
خراب حالی دل ها ببین که آن مغرور
به عهد حسن جوانی و ناز می گذرد
عنان دل و دین من ز کف رود، عرفی
که آن کرشمه به این ترکتاز می گذرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری از عرفی است که به احساسات عمیق عشق و غم اشاره دارد. شاعر در این شعر به بررسی دلبستگیها و نگرانیهای خود میپردازد و از فتنهها و رازهای عاشقانه صحبت میکند. او به رابطهاش با معشوق و البته با دل و دینش اشاره دارد و احساس میکند که عشق و نیاز به سادگی جلوی چشمانش میگذرد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که این کشمکشها و دردها بخشی از زندگی و عشق هستند و بیانگر حالتی از شگفتی و حیرت در برابر احساسات انسانی هستند.