نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۱ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چه مهربان به سفر شد، چه تند قهر آمد

فرشته ای بشد و فتنه ای به شهر آمد

کرشمه ای که دگر ناخنی رساند باز

گشود گریهٔ تلخ و هزار نهر آمد

قیاس کن که چه آبم رود به جوی حیات

که گاه گریهٔ شادی ز دیده زهر آمد

به شومی دل از عافیت رمیدهٔ من

ز کوه و بادیهٔ آوارگی به شهر آمد

مکو که بی خبر آمد به دهر عرفی و رفت

هر آن که از عدم آمد، چنین به دهر آمد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره حال و هوای انسانی است که پس از تجربه‌ سفر و قهر و لطف، با احساسات متناقضی مواجه شده است. شاعر به توصیف ورود یک فرشته و پس از آن وقوع فتنه و اشک می‌پردازد. او به قیاس بین اشک‌های شادی و غم اشاره می‌کند و از آوارگی و شومی دلش سخن می‌گوید. در نهایت، شاعر به مرگ و زوال انسان و غفلت‌اش از دنیای فانی اشاره می‌کند. این متن در کل، احساسات عمیق و دلهره‌آور از زندگی و سرنوشت را بازتاب می‌دهد.