غزل شمارهٔ ۲۰۹ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
تا به کی عمر به افسوس و جهالت برود
نشأ باده به تاراج ملامت برود
بخت بد را خجل از پرسش باطل چه کنم
بهتر آن است که عمرم به بطالت برود
زاهد از کعبه عنان تافته می آید، لیک
کاین طمع داشت که خضرش به دلالت برود
ره رو کعبه که دیر است حوالتگاهش
برود، لیک ز دنبال حوالت برود
جای رحم است برآن جوهری لعل طراز
کش همه عمر به آرایش آلت برود
جانم ار مالک غم های محبت گردد
من گدا گردم و نامش به دلالت برود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تفکر درباره عمر و زوال آن میپردازد و از گذر زمان و افسوس به پیشرفتهای نادرست سخن میگوید. وی به این مسئله اشاره میکند که عمرش تحت تأثیر ملامت و بیفکری به بطالت میگذرد و نباید به دنبال وضعیت نامناسب بختش باشد. شاعر همچنین به زاهدانی اشاره میکند که به نظر میرسد در جستجوی کمال هستند، اما در حقیقت به آرزوهای نادرست و ظاهری چنگ میزنند. او در نهایت بیان میکند که اگر عشق و محبت بر جانش تسلط یابد، حاضر است در این مسیر گدا شود و به دنبال آن برود. در کل، شعر به نقد زندگی سطحی و بیهدف پرداخته و به ارزشهای عمیقتری اشاره میکند.