غزل شمارهٔ ۲۳۵ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دارم ز زخم غمزهٔ او لذتی که بود
اما نماند جان مرا طاقتی که بود
اکنون نمی توان طلب نیم عشوه کرد
دردم ببین که نیست مرا جراتی که بود
حرمان ز حد گذشت ولی چهرهٔ نیاز
دارد بر آستان حرم نیتی که بود
از دیدنت نمردم و نادیدنم بکشت
دردا که دارم از تو همان خجلتی که بود
بی بهره کشتگان تو مِن بعد ازآن که برد
کام شهید ناز تو هر لذتی که بود
عرفی به سجدهٔ صنم افزود رغبتم
یعنی زیاده گشت مرا طاعتی که بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساسات عمیق خود نسبت به معشوق میپردازد و از زخمهای عشق و غمش سخن میگوید. او به یاد لذتهای گذشتهاش میافتد اما اکنون آن قدرت و جرات را ندارد که حتی نیمی از عشق را طلب کند. دردهایش او را به جایی رسانده که دیگر نمیتواند به ملاقات معشوقش برود، و حتی با نبود معشوق، احساساتی چون خجالت و حرمان بر او غالب شده است. شاعر همچنین به آستان معشوقش ابراز نیاز میکند و در نهایت به عبادت و سجدهاش اشاره میکند که نشاندهنده افزایش محبت و ارادتش به معشوق است.