نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۴۳ عرفی

عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)

نگرفتم از تو جامی، سرم این خمار دارد

به ره تو دیر مردم، دلم این غبار دارد

به بهانهٔ ترحم ، نکشی مرا ، وگرنه

سر خون گرفتهٔ من، به بدن چه کار دارد

دل تنگ عیش مارا، که شمارد از صبوران

که هزار زخم دندان، جگرش نگار دارد

سخنم از آن نباشد، بر اهل عیش روشن

که چو باد کوچهٔ غم، نفسم غبار دارد

ز متاع شهر سنت، بود آن گران تجمل

که ز عشوه جشم بندد، ز کرشمه عار دارد

نه شهید غمزهٔ او، دهد این نشانه، عرفی

که هزار شمع عشرت، ز سر مزار دارد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساسات عاشقانه و دردی که شاعر از جدایی و فراق احساس می‌کند، اشاره دارد. شاعر از عدم دریافت محبت و عشق صحبت می‌کند و می‌گوید که در مسیر عشق خود دلهره و غبار دیده است. او از دیگران می‌خواهد که به احساساتش ترحم کنند و خاطرنشان می‌کند که دلش از زخم‌ها و ناکامی‌های عاشقانه پر است. شاعر به وضعیت غم‌انگیز خود و غبار غم در زندگی‌اش اشاره کرده و می‌گوید که زیبایی ظاهری و تجملات دنیا تنها فریبنده هستند و نمی‌توانند درد درونی او را تسکین دهند. در نهایت، او تأکید می‌کند که غم عشقی، نشانه‌ای از وجودش است و نمی‌تواند به راحتی از آن فرار کند.