غزل شمارهٔ ۲۴۲ عرفی
عرفی شیرازی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن را که مراد حال باشد
کی رغبت قیل و قال باشد
آن جرعه که دُرد شکوه دارد
در ساغر من زلال باشد
از شغل غمی که گفتنی نیست
گویم به تو گر محال باشد
هر نفس که در بهشت بینم
در کارگه خیال باشد
نقشی که نظاره بر نتابد
می جویم و آن وصال باشد
چون کینه ز طبع دوستانت
مهر از دل او محال باشد
عمر تو که عید زندگانیست
آرایش ماه و سال باشد
گفتی گله کرده ای ز جورم
بهتان چنین ملال باشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و اندوه شاعر میپردازد. شاعر میگوید که هر چیزی که برایش مهم و معنادار است، نمیتواند در گفت و گوها گنجانده شود. او به دنبال آرامشی درونی است که در لحظات خاص و شیرین زندگیاش میتواند احساس کند. شاعر به زیبایی و شادی زندگی اشاره میکند و از درد و غمی که در قلب دارد، سخن میگوید و میگوید که اگر اشکالی در رابطهاش پیش آمده، شاید به خاطر نادانی طرف مقابل باشد. او همچنین اشاره میکند که زندگیاش باید مانند یک جشنواره پر از زیبایی باشد و از دلسردیها و شایعات بیاساس میرهاند.